این هم چندتا جمله ی زیبا از این کمدین بزرگ: > اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست . > حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند. > از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار . > نقاش کامل آنست که از هیچ برای خود سوژه بسازد . > خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است . > حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است . > ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو . > انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد . > بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد . > درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است . > مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند . > شکست خوردن ناراحتی ندارد . آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد . > اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود. > این یکی از تضادهای زندگی ما است ،که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام میدهد . > وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید. > من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که مصمم به داشتن چنین ایده هایی باشیم . > فیلمسازان باید به این نکته نیز بیاندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد. > شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص. > دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید. > خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست . هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده را نابود نکرده است. 
جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"
جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.
دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.
دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
پدر تو ,چارلی چاپلين
+ نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط mania arctic |
عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي
دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به
دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و
سبزي... آه كه چه حالي دارد. ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با
يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در
حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم.
عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و
عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.
عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم
را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ
زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم
تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق
مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن.
من عاشق اين احساسم..... فقط همين ...
+ نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط mania arctic |
نخواب کوروش دارا جهان ندارد/ سارا زبان ندارد / رستم در این هیاهو / گرز گران ندارن / روز وداع خورشید / زاینده رود خشکید / زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد / برنام پارس دریا / نامی دگر نهادند /گویی که آرش ما / تبر و کمان ندارد / دریای مازنی ها / برکام دیگران شد / دارا کجای کاری؟ / دزدان سرزمینت بر بیستون نوشتند / اینجا خدا ندارد هرگز نخواب کوروش / ای مهر آریایی / بی نام تو وطن نیز / نام و نشان ندارد
+ نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط mania arctic |
انیشتین: اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کارکرد مغزشان یک میلیونیوم معده شان بود اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت. * * * * * * * * * * * * * * فاصله گرفتن از ادمهایی كه دوستشان داریم بی فایده است زمان به ما نشان مدهد كه جانشینی برای انها نیست
+ نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط mania arctic |
تنها تو را ميخواهم بدون تو اين زندگی را نميخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم! گفته بودم که تو اولين و آخرينی ، ای سرآغازم من پايان را نميخواهم! مي دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که يک دنيا دوستت دارم! اين حرفهايم شعار نيست ، دل می گويد و من نيز حرف دلم را مينويسم! بدون تو اين دنيا را نميخواهم ای دنيای من! حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهايم نکن!
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم سکوت را فراموش می کردی و تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می کردند اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم چشمهايم را می شستی و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من در سکوت نگاهـت با عشق زمينی تو به عرش بروم اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم هرگز دلـم را نمی شکستی گرچه خانه اهريـمـن شايسته ويرانيست !
امیدوارم لحظه هایت،با من یا بی من،سرشار از حس لطیف زنده گی باشد و طراوت حضور همیشگی باران عشق در دستان پاکت.................... نیمه شبان در نبودنت باریده ام، سخن نخواهم راند؛ چرا که آسمان دل من به بارانی بودن عادت دارد ولی دل حساس تو را می ترسم توان شنیدنش نباشد! زندگی من
يه روز وقتی به گل نيلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر می گردم که از تنهايی نميرم و حالا می فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده عشق يعنی خاطرات بی غبار ..........دفتری از شعر و از عطر بهار ........عشق يعنی يک تمنا يک نياز .........زمزمه از عاشقی با سوز و ساز ..........عشق يعنی چشم خيس مست او زيرباران دست تو در دست او ..........عشق يعنی ملتهب از يک نگاه غرق درگلبوسه تا وقت پگاه عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد
دوستت دارم، از راه دور می بوسمت و دیگر هیچ گاه از اشکهایی که
سبز باشی و همواره جاودان، ای ستاره درخشان دوردست آسمان
+ نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط mania arctic |
ای خدا حکمت آفریده شدن من چی؟ آخه چرا من باید به دنیا میومدم ؟ من که هیچ کار مفیدی برای هیچکسی انجام نمیدم؟ من که جز یه نونخور بودن برای بابام کار دیگه ی نمی کنم؟ چرا باید به دنیا میومدم؟ چرا باید باعث ناراحتی خانوادم بشم چرا؟ ای کاش همین امروز آخرین روز زندگیم بود تا همه از دست من راحت میشدن
+ نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط mania arctic |
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم
ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه![]()

زندگي دفتري از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم
+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط mania arctic |
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکاررو کردم.
وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه.
بعد از 2ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بيادمن با کسي قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثليه "خواهر و برادر" .
ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم بهن لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين روميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ،
من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،
من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ،
فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.
من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
--------------------------------------------------------------------------------
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط mania arctic |
تا کی درپس لحظه های مرگ بدوم وبه انتهای راه نرسیده برگردم !! چراغ های رابطه خاموشند وجاده تاریک وناتمام..... فریاد پشت سکوت دست وپا میزند..... فریاد خوب میداند که اگر خودش باشد هزاران فریاد سکوتش میکنند....... فریاد تلاشی شفاف میکند ولی باز مثل تمام همیشه های سنگین حسرت می ماند وسفــری بـی انتها.......................
+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط mania arctic |
زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم ***********
توصیه !!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهیم ممكن است كه دیگر هیچوقت نصیبمان نشود.برای همین سعی كن كه همیشه اولین شانس را دریابی ********** بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد بی هیچ گرمایی كنار آشیانی تو آشیانه می كنم و فضای آشیانه را پر از ترانه می كنم می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم
+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط mania arctic |
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست . تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست . تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم . تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست . تنهايي را دوست دارم زيرا.. در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط mania arctic |
یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم بهم دیگه دوسم داری دوست دارم اینو چشامون بهم میگه شمعی توی سقاخونه یادم باشه روشن کنم یادم باشه فقط برات رخت عروسی پهن کنم یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم بهم دیگه دوسم داری دوست دارم اینو چشامون بهم میگه یادت باشه با تو همه تو خونه ی ما دشمنن از صبح تا شب پشت سرت حرفای ناجور میزنن یادم باشه این بار اگه دیدم باز بد میگن بگم دارن با دستاشون واسه دلم گور میکنن یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم بهم دیگه دوسم داری دوست دارم اینو چشامون بهم میگه یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم بهم دیگه دوسم داری دوست دارم اینو چشامون بهم میگه یادت باشه هر چی میگم از دل و جون گوش بکنی یادت باشه یه وقت نری منو سیاه پوش بکنی یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم بهم دیگه دوسم داری دوست دارم اینو چشامون بهم میگه یادت باشه عهدمونو رو تک درختی نکنیم رو قلبمون جا بزاریم حرفی که میخوایم بزنیم یادت باشه گوش نکنیم به حرف مردم گذر یادم باشه یه شب با هم بریم از اینجا بی خبر یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم بهم دیگه دوس داری دوست دارم اینو چشامون بهم میگه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط mania arctic |
می دونم می خوای بری تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم. تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست مي دارم. تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم . تورا به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست دارم.
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت 
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط mania arctic |
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط mania arctic |
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط mania arctic |
مدتهاست تبديل به موج نا آرامي شده ام ، كه سر گردان و درمانده ميان درياي غريب دست و پا ميزنم كاش ميتوانستم از ستم اين فريبكاران رياكار فرياد بر آورم...!! اما آيا فرياد رسي هست...؟؟ كسي كه مرا جوابي دهد....؟ مغرورانه بر سينه نرم آب سوار بر زرورق عشق چشمهايم را بسته بودم... و خود را به دست جريان زندگي سپرده بودم... در سرم انديشه اي جز مهر و عشق نداشتم.. اما حالا ببين كه آن كوه غرور چگونه سر فرود آورده و در ميان طوفان حوادث ، پيچيده مي شود و نمي اند در كدام وادي مسكن گزيند ، حال كه به خود مي نگرم ، نمي انم كه هستم و به كجا خواهم رفت.....!! *************** شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غــربت فردا رهـــا كرد دلـــم در حسرت ديدار او مـــــانــد مرا چشم انتظار كوچه ها كـــرد... به من ميگفت تنهايي غريب است...!! ببين با غربتش با من چه ها كرد.....!!! تمام هستي ام او بود و ندانـســــت... كـه در قـلبم چه آشوبي به پـا كــرد... و او هــــرگـز شكستم را نفهميد ، اگــرچــــه تا ته دنيا صــــدا كرد... 








کاش بودی تا دلم تنها نبود









+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط mania arctic |
ای کاش میشد ای کاش می شد
برگشت عقب به اون زمانای نسبتا دور به زمان بچگی
چی میشد اگه این اتفاق می افتاد![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط mania arctic |
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم اما... وقتی خودم رو از بالای ساختمان پرت کردم:
ـ در طبقه ی دهم , زن و شوهری بظاهر مهربان را دیدم که باخشونت مشغول دعوا بودند! ـ در طبقه ی نهم , مردی قوی جثه و پرزور را دیدم که گریه می کرد! ـ در طبقه ی هشتم , شخصی گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود! ـ در طبقه ی هفتم , فردی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! ـ در طبقه ی ششم , دوست بیکاری را دیدم که هنوز هم روزی هفت روز نامه می خرید تا بلکه کاری پیدا کند! ـ در طبقه ی پنجم , آقای بظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید! ـ در طبقه ی چهارم , شخصی را دیدم که بازهم با نامزدش کتک کاری میکرد! ـ در طبقه ی سوم , پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! ـ در طبقه ی دوم , خانومی را دیدم که عکس شوهرش(که از چند وقت پیش مفقود شده بود) زل زده بود! قبل از پریدن فکر میکردم از همه بیچاره ترم! اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانیهای خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم وضعم آنقدر ها هم بد نبوده! حالا کسانی هم که من آنها را دیدم دارند به من نگاه می کنند. فکر میکنم آنان بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدرها هم بد نیست!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط mania arctic |
بگذار به تو فکر کنم
با اندازه های تو با حجم خیال تو با نگاه بی لبخند تو حالا این طور راه می روی در من و تمام چراغهای ذهنم را خاموش می کنی چه کسی باور می کند من رسیده ام به تو که این همه مشتاق بوده ام مرا مرور می کنی؟؟؟ چه کسی می پذیرد تمام خودم را به تو فکر کرده ام به مرزهای سرگردانی به خوابهای ساکت تا کجا در من ادامه خواهی داشت؟؟؟ اندیشه هایم آرام آرام شده اند گمان نکن این اتفاق خیلی ساده باشد روز دیگری در من آغاز می شود و ثانیه ها هم برای دیدن چهره تازه ام مکث می کنند من اما خودم را نمی یابم
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط mania arctic |
دوست دارم
زیر سایه گل سرخ باغچه دل تو بنشینم و شبها که من و آفتاب با هم به خواب می رویم صدای نجوای عاشقانه تو را که تکیه بر یاس های شکوفا زده ای بشنوم احساس تنهایی من دستهایش را بر چندمین روز جدایی تو می کشد؟ راست می گویند مسافران پاییز دیر از سفر بر می گردند
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط mania arctic |
| ||||||